تبليغاتX
دست نوشته های یک صورتک خندان
...درد من حصار برکه نیست. در من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
 یک داستان کوتاه
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد : منو محکم بگیر.
زن :....
خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم
راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه
آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین
زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون
اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای
آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...

نویسنده: گمنام

|+| نوشته شده توسط مردی که جهان را فروخت در یکشنبه نهم آبان 1389  |
 زندگی یا زنده مانی...
بهتر است روی پاهایت بمیری ، تا آنکه روی زانوهایت زندگی کنی.  دولوروس ایباروری


تفاوت زندگی با زنده مانی چیه؟

چه فرقی هست بین آدمی که زندگی میکنه و آدمی که فقط داره سعی میکنه زنده بمونه؟

چه تفاوتی بین آزاده و برده وجود داره؟

تفاوت آزادگی و بردگی فقط یه کلمه ساده است:

"جسارت"

جسارت تنها تفاوت بزرگ بین یک انسان آزاد و یک انسان نمای اسیر هستش. چون انسان های آزاده جسارت ابراز عقیدشون رو دارن و کاری رو که درست میدونن انجام میدن. حتی اگه کل دنیا باهاشون مخالفت کنه.


"پرداخت بها"

ولی اگر بخوای آزاده زندگی کنی و حتی جسارتش رو هم داشته باشی باید حاضر به پرداخت بهای عمل و گفتارت باشی. این بها بسته به کاری که کردی متفاوته. از تحقیر و سرزنش شدن توسط اطرافیانت گرفته تا شکنجه و زندان و حتی اعدام!


"جاودانگی"

خوب نتیجه چیه؟ جسارت داشتیم و بهاش رو هم پرداخت کردیم. چی بهمون میرسه؟

آره. درست حدس زدی. جاودانگی. تا ابد اسمت توی خاطر انسان هایی که میشناسنت به یادگار میمونه.

این نتیجه ای هستش که بعد از اون همه سختی بدست میاری. و باور کن می ارزه.


پس زندگی کن، نه زنده مانی. چوپان باش ، نه گوسفند. آزاده باش ، نه برده.

آزاده باش، نه برده...


|+| نوشته شده توسط مردی که جهان را فروخت در پنجشنبه ششم آبان 1389  |
 نقاب
اتاق لبریز از جمعیت است. صدای خنده کل اتاق را فرا گرفته. صدای خنده هایی که با لبخند دروغین نقاب های روی صورتشان هماهنگی دارد. تنگ های شراب دیوانه وار پر و خالی میشوند و جمعیت سرمست از خنده های دروغینشان ، بیشتر و بلندتر و سردتر میخندند...

صدای قهقهه ای بی رحمانه از سوی یکی از نقاب به صورت ها بلند میشود. گویی آنقدر نوشیده که "قانون" را فراموش کرده است. نقابش را بر میدارد. ناگهان صدایی آرام از آن مرد به گوش می رسد. آنقدر آرام که صدای همهمه جمعیت را در خود میبلعد.

آن مرد ، با نقابی به شکل لبخند به دستش ، در حال گریستن بود و سخت درمانده مینمود. هنوز زیرصدای خنده ی نقاب به گوش میرسید.

درب اتاق باز میشود و دو موجود بی روح با چهره هایی لبریز از بی تفاوتی وارد اتاق میشوند. گویی ورودشان سنگینی فضا را افزایش میدهد. اکنون دیگر هوا سرد و سوزناک شده و جمعیت همگی به صحنه ای که در شرف وقوع است چشم دوخته اند.

آن دو موجود بی روح با قدم هایی آهسته به سوی مرد قانون شکن میروند. یکی از آنها نقاب او را که هنوز در حال خنده ای غیر طبیعی است از دستش میگیرد و آن را دو نصف میکند. حال دیگر صدای خنده نقاب خاموش شده و رنگ های شاد آن جای خود را به خاکستری میدهند...

با شکسته شدن نقاب نفس جمعیت در سینه هایشان حبس میشود.

موجود دیگر دست مرد قانون شکن را که به آرامی در حال گریستن است میگیرد. صدای گریه مرد لحظه ای قطع میشود. شاید از شوک تماس با آن موجود ترسناک است و یا شاید لحظه ای تصمیم به التماس کردن به آن موجود بی روح را داشته ، که شاید او را ببخشد. شاید با خود میگوید که باید از این موجودات ترسناک طلب بخشش کنم و به انان قول بدهم که دیگر نقاب از چهره بر ندارم. شاید پیش خود قسم میخورد که دیگر فضای شاد و ساختگی این محیط را بر هم نزند.

اما این فکر ها گذرا بودند و پس از لحظه ای سکوت ، مرد اینبار با صدایی بلندتر مشغول گریستن شد. جمعیت نقاب به صورت لحظه به لحظه سرمای بیشتری را احساس میکردند. سرمایی که برخلاف گرمای مصنوعی اتاق از دل واقعیت بیرون می آمد. بعید نیست اگر تک تک آنان با خود به این بیندیشند که شاید کرده ی آن مرد قانون شکن درست باشد و آنها نیز باید تن به سرمای حقیقت بسپارند و بر علیه این دنیای شاد و ساختگی که واقعیت غمشان را در خود خفه میکند شورش کنند.

ولی این اندیشه ها نیز گذرا بود. موجودات بی روح مرد قانون شکن را به سوی سکوی اعدام راهنمایی کردند. جایی که آن مرد ، حتی برای لحظه ای کوتاه شادی حقیقی را احساس کرد.


درب بسته میشود و دقیقه ای بعد صدای ناله مرد از پشت دیوار ها به گوش میرسد...


مرد گناهکار به سزای اعمالش که همانا برداشتن نقابش بود ، رسید. او تاوان نمایان کردن حقیقت درونی اش را پرداخت.

فضای اتاق بار دیگر گرم و رنگارنگ میشود و جام های شراب پر و خالی شدن را دوباره از سر میگیرند.

دگربار صدای خنده نقاب ها به گوش میرسد و جمعیت در خلسه ای شاد فرو میرود. جام های شراب را بی مهابا سر میکشند تا شاید که فراموش کنند غم درونشان را که هر بار توسط قهقهه نقابشان سرکوب میشود.

حقیقت بار دیگر پنهان میشود. گویی باید تا ابد زیر سلطه نقاب هایشان زندگی کنند. اما امید به این دارند که شاید روزی ، قانون شکنی دیگر نقاب از چهره بر دارد تا این دفعه همگی با او یکصدا شوند و خود را از سلطه نقاب هایشان رها سازند.پ

هنوز صدای خنده جمعیت ، از نقاب هایشان به گوش میرسد...

حمید - 1386

|+| نوشته شده توسط مردی که جهان را فروخت در سه شنبه چهارم آبان 1389  |
 
 
بالا